در مغز مدیران موفق چه می گذرد؟‌

این قسمت را با یک سوال آغاز می نماییم ؟


دلتان می خواهد تنها یک مدیر باشید یا می خواهید یک مدیر موفق باشید!!؟

در مدیریت سنتی و قدیمی تعریفی که از یک مدیر می شد تقریبا او را شبیه فردی تک بعدی ، دیکتاتور و زیاده خواه توصیف می نمودند. اما ظهور مدیران نوگرا یی همچون بیل گیتس ، استیو جابز و ... ، و دستیابی آنان به موفقیت های بی شمار باعث کم رنگ شدن این تصور در میان مدیران گردید. در مورد این افراد، کتابها و فیلمهای زیادی ساخته شده است و تقریبا همه از جزئیات زندگی و موفقیتهای  این دو نفر هم با خبر هستند اما در اینجا لازم است از منظر دیگری زندگی آنها را مورد بررسی قرار دهیم ؟



همانطور که می دانید مغز از دو نیمکره راست و چپ تشکیل گردیده است که هر کدام عملکرد مخصوص به خود را دارد و بر اساس ساختار و کارکرد هر کدام از این دو نیمکره،  شخصیت فرد ساخته می شود . در علم روانشناسی افراد چپ مغز ،افرادی هستند که در جزئیات و علوم ریاضی بسیار قوی عمل می کنند ، توانایی فهم و درک سریع مطالب را دارند ، اهل عمل هستند و در هر موردی استدلال می کنند ، در حالیکه افراد راست مغر افرادی احساسی ، تخیلی ، اهل ریسک ، دوستدار موسیقی و هنر ، و قدر شناس می باشند .

شما مدیر گرامی با خواندن خصوصیات افراد چپ مغز یاد چه کسی می افتید . شبیه خود شما نیست!!!!؟


حال بیایید به مغز استیو جابز برگردیم. او در سخنرانی خود در سال 2005 در دانشگاه استنفورد ( دانشگاهی که زمانی آنجا را ترک گفته بود ) به شرح زندگی خود پرداخته و آنرا به سه قسمت تقسیم نمود .

1-  ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط در زندگی

استیو جابز بنا بر درخواست مادر تنی خود قرار بود در خانواده ای با تحصیلات دانشگاهی به فرزند خواندگی قبول شود تا در آینده نیز استیو حتما به دانشگاه راه یابد ؛ اما دست بر قضا ، استیو در خانواده ای بزرگ شد که والدینش حتی دیپلم هم نداشتند . او به دانشگاه رفت اما بعد از شش ماه به دلیل سردرگمی از یک سو و هزینه بالای تحصیل از سوی دیگر ، در شرایطی که هیچ برنامه ای برای ادامه زندگی خود نداشت ؛ ریسک ترک تحصیل را به جان خرید . استیو همیشه دارای یک حس کنجکاوی در خود بود که همین حس کنجکاوی او را به سمت ثبت نام در کلاسهای خطاطی کالج رید هدایت کرد . کلاسی که به ظاهر هیچ ارتباطی با آینده او نداشت ؛  ولیکن  همین آموزش ،  ده سال بعد  به طراحی اولین کامپیوتر مکینتاش منتهی گردید . اولین کامپیوتری که با فونت های هنری و زیبا ساخته شده بود . پس قبول ریسک استیو در ترک تحصیل و حس کنجکاوی او در یادگیری خطاطی تیدیل به خلاقیت و خلاقیت او تبدیل به یک کسب وکار بسیار پر رونق گردید.


2-  عشق و قبول شکست

زمانیکه او در اوج سیستم مدیریتی اپل قرار داشت و درواقع صاحب شرکت محسوب می گردید ، و همه چیز بر وفق مراد بود ، از آنجا اخراج می گردد. او شکست را می پذیرد اما ندای درونی او  نوید خوبی می دهد . ندایی که در تمام مراحل زتدگی استیو عامل اصلی موفقیتش بود . او تنها 5 سال بعد دو شرکت بزرگ و معتبر تاسیس نموده و با همسر خود نیز آشنا شده بود .

بنابراین استیو از قبول شکست نهراسید و سعی کرد تا  به احساس قلبی خود در شرایطی که منطق حکم بر تبعیت از  عقل می داد  ؛ گوش نماید.


3-  حقیقت مرگ

استو جابز به مدت 33 سال و از سن 17 سالگی ، هر روز از خود می پرسید :‌اگر امروز آخرین روز ندگی من باشد ، آیاهمان کارها را انجام خواهم داد ؟ اگر پاسخ این سوال منفی بود ، می فهمید که در زندگی نیاز به تغییر دارد .

((به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. ))

 

آیا استیو جابز راست مغز بود یا چپ مغز !!؟‌ قطعا او جزو 2.5 درصد از معدود مدیرانی بود که از هر دو نیمکره مغز خود استفاده نموده و  . به همین دلیل او مدیر موفق شد .

قبول این واقیعت بسیار مهم است که به مرور زمان که شرکت ها وسیع تر میشود و حوزه عملیاتی خود را گسترش می دهند . افراد چپ مغز ، سطوح بالای کارکنان را تصرف خواهند کرد ، در نتیجه افراد خلاق (راست مغزها) اغلب شرکت را ترک نموده  و یا به بیرون انداخته می شوند.در صورتیکه همکاری و همیاری هر دوی این دو گروه باعث پیشرفت و ماندگاری می شود .


شما دلتان می خواهد جزو 2.5 درصد از مدیران و همراه افرادی مانند بیل گیتس و استیو جابز قرار بگیرید و مدیریت را با عشق پیوند دهید و یا جزو دسته ای از مدیران که  مدیریت را سخت ترین کار دنیا می داند ؟


Top